قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
488
تاريخ الفي ( فارسى )
گشته روى به گريز نهادند . امير المؤمنين فرمود : اى ياران دفع اين ملاعين كنيد . القصّه ؛ آن روز به يك حمله ياران امير المؤمنين هفتصد مرد از اصحاب معاويه [ را ] به قتل رسانيدند و از لشكر امير المؤمنين هيچكس كشته نشد . چون بازگشتند هركسى سخنى مىگفت و كيفيت آن جنگ را حكايت مىكرد . امير المؤمنين از ايشان پرسيد كه : امروز كدام مبارز در جنگ بسيار جدّ نمود و اثر كدامين در اين جنگ نيكوتر و پسنديدهتر بود ؟ گفتند : اثر امير المؤمنين از همه بيشتر بود . امير المؤمنين فرمود كه : اثر عبد العزيز بن الحارث كه سلام و پيغام من به شما رسانيده بود از همه زياده بود . گفتند : چنين است يا امير المؤمنين . و در مردانگى و نبرد عبد العزيز شعرها گفتند و او را به انواع شجاعت بستودند . و آن شب تا روز در آن حكايت بودند . روز ديگر معاويه برخاست و تعبيهء لشكر راست كرد و گفت : اى اهل شام ! در جنگ تقصير مكنيد و سعى خويشتن را مبذول داريد . و امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، نيز تعبيهء لشكر فرمود و گفت : چشمهاى خود فروخوابانيد و آوازها بلند مكنيد و سخن كمتر گوييد و دل بر جنگ نهيد و صبر كنيد و ثابتقدم باشيد . بعد از آن هاشم بن عتبة المرقال « 1 » را بخواند و او را گفت : علم خويشتن را به جانب اهل حمص روان كن . روى بدانجانب آر ، كه اهل حمص دوستان معاويهاند و دعوى شجاعت و مردانگى مىكنند . هاشم گفت : به چشم و سر چنان كنم كه امير المؤمنين مىفرمايد . پس با خيل خود روى به اهل حمص آورد و جنگ عظيم مىكرد و بر ايشان غالب شد . در اين اثنا مردمان قبيلهء عكّه تمامى پيش معاويه آمدند و زانو بر زمين زدند و گفتند : اى امير ما عزيمت كرديم كه در خدمت تو جان صرف نماييم و در اين مهم كه افتاده از جهت خشنودى خاطر تو به قدر سعى خود بكوشيم و تا تو از ما خشنود نشوى از جنگ بازنگرديم . چون سعيد بن قيس الهمدانى اين معنى از بنى عكه دانست ، گفت : بنى عكه بدانچه گفتند البتّه وفا كنند . پس بنى اعمام و اقرباء خود را جمع كرد و گفت : اى برادران ! بدانيد كه بنى عكه خويشتن را به جهت دنياى معاويه فروختند . بايد كه شما براى رضاى خداى تعالى و بهشت جاويد خويشتن را به امير المؤمنين على بفروشيد . قوم اجابت كرده از روى رغبت و خوشحالى سلاح پوشيده پيش او آمدند و گفتند هرچه مىفرمايد مطيع و منقاديم . سعيد گفت : چون قبيلهء عكه ساخته شدند بايد كه روى بديشان آريم و دفع ايشان بر جميع مهمات مقدّم داريم . گفتند : چنين كنيم . پس بدانجانب روان شدند .
--> ( 1 ) . ( مرقال : تيزرو . - و ) هاشم بن عتبه را به لحاظ سرعت و چابكى در جنگ كردن ، مرقال خطاب مىكردند .